557

============================================================

حرف القاف 297 قطران العرعر افضلها يشفى من العر ويلين الجلد وقطران العتم يشفى و اه لكنه يخشن الجلد و يشققه و يقال لما غلظ من القطران الدفل(9) و قد يجمد بعض ورقته بالنار حتى ييبس و يكسر. بولس: شجر القطران يشبه ه (10) العرعر(10).

1. عبارت ناقص و مغشوش است زيرا سخن از قطران است نه از درخت. شايد در اصل نقل ر عبارت ترجمه عربى ديسقوريدس (81 از اول) بوده است كه در ذيل «قاذرس وهو الشربين گويد: «هو شجرة عظيمة منها يكون القطران ها ثمر شبيه بثمرالسرو غير آنه اصفر منه بكثير..». ] . در اصل: «و كبيره». 3. در اصل: «الحدب» با باء موحده و آن درست نيست: «الحدث بالتحريك وآخره ثاه مثلتة قلعة حصينته بين ملطية وشمشاط ومرعش من الثغور (مراصدالاطلاع). 2. در اصل: «الشوب» و آن درست نيست. 5. در اصل: «السماح» با سين ور حاء بى نقطه و آن درست نيست. شعر از شماخ (ابوسعيد معقل بن ضرار) است السان العرب ذيل قطر). اين شعر شماخ به گفتهآ ايو حنيفه سبب شده است كه بعضى گمان كنند قطران اب ميوه درخت صنوبر است. معنى شعر چنين است: «گويا پشت گوشهاى آن شتر دستمالهايى و است كه از دست مردانى كه آب صنو بر(قطران) مى گيرند افتاده است*. پشت گوش شتران عرق مى كند و خارش و گرى مى آورد. علاج آن قطران است. كسانى كه قطران مى گيرند پس از و پايان كار دست خود را با دستمال پاك مي كنند. السان العرب ذيل قطر). 6. اين شعر را در ديوان رؤبة (نشر الواردت) نيافتم. كلمه دمن را در مصراع اول براى اقامة وزنهو معنى به حديي افزودهامز 7. در اصل: «الثالث» (بدون نقطه در حرف آخر) . صحيح بايد تالب باشد : «التألب شجر تتخد منه القسى» السان العرب ذيل تألب). 8. نحايذ بايد اسم مكان از حند باشد كه به معنى كباب كردن بز و گوسفند و غيره است. در حقيقت تنورى كه براى كباب كردن ور گوسفند و غير آن (كه حنيذ تاميده ميشد) به كار مى رفت مانند تنورى بود كه بيرونى به ان اشاره مى كند (لسان العرب ذيل حنذ). 9. در اصل: «الدقل» با قاف و آن درست نيست: «الدفل القطران» السان العرب ذيل دفل). 10. از اينجا تا آخر حرف قاف و از اول حرف كاف تا ر مقدارى از فصل «كرم» از نسخه اصل عربى افتاده است وما اين قسمت را از روى ترجمهآه فارسى (نسخههاى سهگانهآ مب و مغ و مج) نقل خواهيم كرد ف8. قطونا (1) لاتيا لا15 111820 ليث(2) گويد قطونا تخم نباتيست و اهل عراق او را بزرقطونا گويند. نام او از اهل يحرين پرسيدم گفتند ما او را حب الزرقة گوئيم. و بلغت پارسى او را ا ادهد

Страница 557