الصيدنة
الصيدنة
============================================================
620 كتاب الصمدنة فى الطب هيدروسطون(26). الرازى: بدل دهن الورد دهن بنفسج اقل منه.
1. در اصل ناخواناست. در ترجمه فارسى نسخه مغنيسا: «و ديگر آنچ بروى پنج برگ بيش نباشد و اين نوع را طيار گوينده. 2. محل نقطه چينى در اصل ناخواناست. شايد «يستيه باشد.
3. در اصل: «الحورى» و آن درست نيست. جورى منسوب به جور است از بلاد معروف فارس ر كه امروز فيروزآباد خوانده مى شود و گلاب آن معروف بوده است. 4. در اصل: «ائيوس» انثوس 6»79 در يونانى مطلق گل را گويند (ليدل و اسكات). ك . «266675000 (كريوف 86).6. شايد: «رودوملي» باشد الوو132). 7. در ترجمه فارسى: «وگل عراقى ودمشقى گله سرخ را گوينده 8. در اصل: «احمر ورد» و آن درست نيست. اصلاح از ترجمه فارسى: «و جورجس در كناش ذكر خرورد كرده است». 9. به قرينه «دورو گل» موجه به معنى «داراى چهره وروه است. 10. زردشهر يعنى زرد- سرخ و اين همان «دو روى بودنه است. 11. بايد و به همين صورت كه من ضبط كردهام خواند يعنى سد* ولك. سد همان صداست و ولگ همان برگجوهر است پس سدولگ يعنى سد برگ. در ترجه فارسى: «او را صدوالك و صدبرگ نيز گويند». 12.
«سذفر» يعنى «صدير».13. قصران دو ناحيهآ كوهستاتى در شمال رى و طهران است: قصرانور داخل و قصران خارج كه شامل شميرانات ولواسانات بوده است . 14. در اصل: «كنبه» و ان درست نيست. درست همان «گينبده است به دليل جنيد. در ترجمه فارسى نيز «گنبده است. 15.
اسپاكا در پارسى باستان (حاشيه مرحوم معين بر برهان قاطع ذيل «سگ») به معنى سگ است .
در ترجمهآ فارسى: «وردالكلب را پنبه گل نيز گوينده . 16. در ترجمة فارسى نسخة مغنيسا نيز چنين است. اما در نسخهآ مب: «ريزوگل». 17. بايد و اذ آگيج خواند كه همان «واذ انگيج»- بادانگيز باشد. در ترجمهآ فارسى نسخه مغ: «بادانگيزگل*. 18. در اصل: «فتثرهاه. 19. در ترجمه فارسى: «وهرگل گلى است از انواع بهار و بهارگل زرد را گويند عرب و شكوفه اين گل زرد باشد و پيش از آوردن شكوفه او را از انواع ترهها شمرند (اين قسمت در مب محو شده است و من به ه حدس خواندهام) و چون شكوفه بيارد او را از انواع گلها شمرتده). 20. در اصل: «الاصفر».
21. دزاصل: «ادبحياك» يا چيزى مانند آن. «اذمحياكه حدس من است، در اصل «وثير» است كه دوست نيست. 22. وردالقحاب ظاهرآ همان «گل روسبيچه» است كه ذكر آن گذشت. 23.
«والجلسان نثارالورد فى المجلس» (المختصص ج 11. ص 196). شايد جلسان معرب گلفشان باشد. 24. شعر هشتم از قصيدهآ دك از ديوان اعشى ميمون بن قيس و در آنجا اين بيت چنين است : «لنا جليان عندهاو بنفسج /و سيستبر والمرزجوش منمنما» . واشارح ديوان كه ابوالعباس ثعلب باشد جلسان را از قول خالد نوعى گل معنى كرده است. ثعلب روايت متن ما را نيز از شعر ذكر كرده است. 25. «والدليك ثمرالورد يحمر حتى يكون كالبسر..» السان العرب ذيل دلك). 26. به گفتهآ لوو (132) .07ه گلاب است و در عربى رساطون شده است.
Страница 680